باران اگر ببارد...

:: باران اگر ببارد...

گیجاویج و منگ، مست، خیره و گمراه، خشکم زده؛ مانده ام.

یورشِ رفت و آمد صدا ها (ناز و عتاب ها و نازِ خطاب ها ) آنقَدَری هست که از سرگیجه و درد، از لابه لای سبک حافظ و تاثیر مغول بر نثر پارسی، مجبور شوم به پناه آوردنِ به هر چه، جز کلاسی که صداهاش، آتشم میزنند.

می روم تا عرفان و تصوف. از فقر می گوید و خشوع...از تقوا...شب که می آید آرام می شوم اما متقاعد نه. شب که تمام می شود بهترم. شب که تمام می شوم بهترم.





و خب، راستی چرا باران نیامد...؟

منبع : راهیباران اگر ببارد...
برچسب ها :

پادشاه رنگ ها...

:: پادشاه رنگ ها...

ده سال بعدم را، کودکانه، میکشم. دقیق که می شوم، چه زنده باشم و چه نه، تصور می کنم ادبیات خوان مهربانی باقی مانده باشد که گه گاه معلمی، یا چند سطری را سیاه، می کند و دور و برش، مردمانی مانده اند، دوست و آشنا های امروز، که سر زندگی شان اند و تعامل چندانی با جوانک های مزلف ادبیاتی ندارند. اینکه کجا خواهم بود مهم نیست. خواب و خوراکم هم. حتا، زن و زندگی ام هم. مهم این است که آن روز، فکر امروز را که می کنم، راضی باشم از نبودن بعضی ها. حتا اینکه اگر ناخواسته، فکر تو، که بی تردید تا آن روز، هزار ها بار قصد فراموشی ات را کرده ام، به سرم زد، بی تفاوت نمانم. لحظه ای، هرقدر زودگذر، مبهوت شوم،به فکر فرو روم و خاطره های این نبودن را مرور کنم. هوس کنم با غلبه ی بر هر رخوت یا بی تفاوتی ای که سعی می کند تا این روز هارا فراموش کنم، به نوشته های قدیمی وبلاگ، که میشود مثلا همین روز و ماه های پیشین امروز، سر بزنم تا حداقل لحظه ای، گوشه ای از دست و دلم بلرزد و تکان بخورد. 

آن روز لبم به زحمت، باز هم از بی تفاوتی شاید، که به دنبال تلنگری است تا مصمم شود، به خنده موقری نزدیک می‌شود که برای همه گیرا نخواهد بود. برخلاف همه، بالاپوش نیمه بلندی پوشیده ام که وقتی وارد روستایی جایی شدم، مهربان هایش، با من، غریبی نکنند.



ده سالِ بعدِ من، آبی خواهد بود. به فیروزه ای پررنگی میزند که زیباست. پادشاه رنگ هاست...





پی نوشت: "یک باران زده" بودم که می خواهد "راهی" شود...
منبع : راهیپادشاه رنگ ها...
برچسب ها :

"بسیاری ِ تو آمد و من ناپدید شد..."

:: "بسیاری ِ تو آمد و من ناپدید شد..."
هجدهمین روز از دوازدهمین ماه از هزار و سیصد و نود و چهارمین سال هجرت حضرت پیامبر را تا امروز که آخرین روز نود و چهار باشد - بود - ادامه دادم. خورد خورد و آرام آرام حسّش کردم و جویدمش تا تمام شود. نود و چهار "آن"ی بود...جلوه ای بود از بودن نبودن او...
حالا باقی مانده ی لواشک سبزت را یکجا, با درک تمام لذت های ممکن از طعم و طرح و طنز  طلخش، آرام آرام و خب, خورد خورد می خورم و ذره ذره اش را می فهمم و می رنجم تا ماندنی شود...
طعم گس این لواشک کیوی، تا ابدالدهر می ماند و خب باید که بماند. خورده هم که بگیرند, ذره ای از رازت را برملا نخواهم کرد؛ که اگر عقلِ فهم می داشتند, همان ابتدا فهمیده بودند و کارشان به اینجا نمی کشید.
راستش خیلی حرف دارم. فراوان...از زردی آذر نود و سه تا به امروز.. از کرمان تا تهران...تا اردومان به جنوب تا جهادی کردستان تا رمضان امتحانات تا اعتکاف نود و چهار تا مشهد تا اربعین و تا "فاطمیه" تا تا تا تاااا امامزاده ماهروی زیراب تا طعم گس این لواشک کیوی... 
تو بودی که هرروز هزار ها بار تکرار می شدی... از صدای پالت و دنگ شو تا شجریان و ناظری...تا آناتما و امپایرم تا قل هو الله احد و لا الله الا هو ها...
نیت تمام اعمال قربت الی الله ی بود که مع التو باشد... 
آنقدر حرف هست که کم کم باید نوشت همین پست را...

منبع : راهی"بسیاری ِ تو آمد و من ناپدید شد..."
برچسب ها : خورد ,آرام ,الله ,لواشک ,تمام ,چهار ,آرام آرام ,خورد خورد

محمد رمضانی فرخانی

:: محمد رمضانی فرخانی

باد دوباره می‌وزد سرد درست مثل من 


برگ غروب می‌کند زرد درست مثل من 


هیچ‌کسی نگفته بود ابر دچار رفتن است 


ابر چه کم دوام آورد: درست مثل من 


دل به نگاه من نده!‌ سوگلی شکستنی!‌


پیش نیا که می‌شوی طرد درست مثل من 


ای تو!‌ چرا گلایه‌ات را به خدا نگفته‌ای 


حرف تو را قبول می‌کرد درست مثل من؟


داد بزن!‌ شلوغ کن!‌ لج کن و توبه کن ولی 


از همه‌اش دوباره برگرد درست مثل من 


وه که چه زحمتی کشیده است در این تضادها 


آن که تو را به بار آورد درست مثل من



میخواستم همه اش را نگذارم. یک تک بیت.همه اش درست مثل من بود.نبود؟


منبع : راهیمحمد رمضانی فرخانی
برچسب ها : درست ,آورد درست

به یاد "تو" از خویش خرسند "بودم..."

:: به یاد "تو" از خویش خرسند "بودم..."

سخت ترین روز های سرد زندگی م را میگذرانم، هرچند که  نمیگذرند...اینکه هنوز به او اعتقاد داشته باشی اما امید،ابدا... و خب چه توفیر دارد این که این "او"، "تو" باشد یا خدا؟که تنها تفاوت لفظ است و صورت، از مفهومی واحد، محتوم و غیر قابل انکار... 

که اعتقاد به او ایمان است و ناامیدی از او مقابل متقن کفر.زمانی که الله اکبر نماز را هم از سر رفع تکلیف و با گذشتن اندیشه ی جبار بودن او به لب می آورم...و رحمان و رحیم را، سرسری میگذرانم تا هرچه زود تر به سلام  آخر برسانم کار را...

وضعیتی چون مردابی،ساکت و ساکن... شاید هم مثل دست و پا زدن در باتلاق و شاید گندابِ میانِ کفر وَ ایمان...

دیگر، نه دنبال نشانه می گردم،و نه از کسی دعا، گدایی میکنم. فقط گاه گداری چشم هام را میگذارم روی هم تا بیشتر، تمرین ندیدن کنم...ندیدن هنر است و من، هنرمند. هنرمند گوش و چشم و زبانِ پوینده دارد...اما اوج این پویایی، در دل است...و باز تناقضی دیگر که دل، سرد است و چشم و گوش و زبان در تکاپوی تباهی...اما همین لحظه ی آخر است که هنوز" و هم لایرجعون.."ش، دل سنگ و سرسخت و فسرده را، به نسیمی، نوازش میکند، تا شاید، در همین سرمای مرکب، کمی به خود بلرزد...


پی نوشت: "گفتم توقعی است...مکرر شنیده اید... / گفتا به جان سرو چمان غیر ممکن است... " 

امیدم به جایگزین این سه نقطه هاست... زمانی که کلمه ها جای نبودن ها را پر کنند...شاید هم پرنده ها...

منبع : راهیبه یاد "تو" از خویش خرسند "بودم..."
برچسب ها : شاید